HR-Story And Joke
اين وبلاگ در راستاي جمع آوري و ايجاد تمركز مطالب جالب و خواندني درحوزه منابع انساني و مديريت مهيا شده است. پيشاپيش از همه خوانندگان محترم تقاضا دارم تا مطالب جالب و خواندني خود را ارسال نمايند تا به نام خودشان در اين وبلاگ قرار داده شود.

نمی توانم!!!

نوشته‌شده توسط M. Taheri


نمی توانم!!!
كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است."دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت می كردم و سعی داشتم در امر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و دیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با "نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است."من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم.""من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم كنم.""من نمی توانم كاری كنم كه دبی مرا دوست داشته باشد."نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این كار ادامه می داد.از جا بلند شدم و روی كاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم.همه كاغذها پر از "نمی توانم " ها بود.كنجكاویم سخت تحریك شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم كه او نیز سخت مشغول نوشتن "نمی توانم " است."من نمی توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بیاید."" من نمی توانم دخترم را وادار كنم ماشین را بنزین بزند.""من نمی توانم آلن را وادار كنم به جای مشت از حرف استفاده كند."سر در نمی آوردم كه این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی كردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت كار به كجا می كشد.شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یك صفحه را پر كرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند. معلم گفت:- همان یك صفحه كافی است. صفحه دیگر را شروع نكنید.بعد از بچه ها خواست كه كاغذهایشان را تا كنند و یكی یكی نزد او بروند.
روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با یك بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی كه رسیدند، ایستادند. بعد زمین را كندند.آنها می خواستند "نمی توانم" های خود را دفن كنند!كندن زمین ده دقیقه ای طول كشید چون همه بچه های كلاس چهارم دوست داشتند در این كار شركت كنند. وقتی كه سه چهار متری زمین را كندند، جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاك ریختند.سی و یك شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور!دراین موقع "دونا" گفت:- دخترها! پسرها! دستهای همدیگر را بگیرید و سرتان را خم كنید.شاگردها بلافاصله حلقه ای تشكیل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و "دونا" سخنرانی كرد:- دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در كاخ سفید! اینك ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.خداوند "نمی توانم" را قرین رحمت خود كند و به همه آنهایی كه حضور دارند قدرت عنایت فرماید كه بی حضور او به سوی آینده بهتر حركت كنند. آمین!هنگامی كه به این سخنرانی گوش می كردم فهمیدم كه این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند كرد. این حركت شكوهمند سمبولیك چیزی بود كه برای همه عمر به یاد آنها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آنها حك می شد.آنها "نمی توانم" های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین كرده بودند. این تلاش شكوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.ولی هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. "دونا" روی اعلامیه ترحیم نوشت:
"نمی توانم : تاریخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالای تخته سیاه آویزان كرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.با اینكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم كه "نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت "نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.

 

انتظار

نوشته‌شده توسط M. Taheri

يک (روز) خانواده ي لاک پشت‌ها تصميم گرفتند که به پيک‌نيک بروند. از آنجا که لاک‌پشت‌ها به صورت طبيعي در همه‌ي موارد يواش عمل مي‌کنند، هفت سال طول کشيد تا براي سفرشون آماده بشن!
در نهايت خانواده‌ي لاک پشت خانه را براي پيدا کردن يک جاي مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پيداش کردند. براي مدتي حدود شش ماه محوطه رو تميز کردند، و سبد پيک‌نيک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهميدند که نمک نياوردند!
پيک‌نيک بدون نمک يک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با اين مورد موافق بودند. بعد از يک بحث طولاني، جوانترين لاک پشت براي آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جيغ کشيد و توي لاکش کلي بالا و پايين پريد، گر چه او سريعترين لاک پشت بين لاک پشت هاي کند بود!
او قبول کرد که به يک شرط بره؛ اينکه هيچ کس تا وقتي اون برنگشته چيزي نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال... شش سال... سپس در سال هفتم غيبت او، پيرترين لاک پشت ديگه نمي تونست به گرسنگي ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن يک ساندويچ کرد.
در اين هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فرياد کنان از پشت يک درخت بيرون پريد،« ديديد مي دونستم که منتظر نمي مونيد. منم حالا نمي رم نمک بيارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتيجه اخلاقي:
بعضي از ماها زندگيمون صرف انتظار کشيدن براي اين مي شه که ديگران به تعهداتي که ازشون انتظار داريم عمل کنن. آنقدر نگران کارهايي که ديگران انجام ميدن هستيم که خودمون (عملا) هيچ کاري انجام نمي ديم

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )

نوشته‌شده توسط M. Taheri

پسرک گفت: " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت: " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد: " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت: " من هم همینطور "
پسرک گفت: " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت: " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که...
پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

 

برو به جهنم - طنز کوتاه

نوشته‌شده توسط M. Taheri

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکايت برد.صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى. مرد گفت: اصفهان در اختيار پسر برادر شماست. گفت : پس به شيراز برو. او گفت : شيراز هم در اختيار خواهر زاده شماست. گفت : پس به تبريز برو.گفت : آنجا هم در دست نوه شماست. صدر اعظم بلند شد و با عصبانيت فرياد زد: چه مى دانم برو به جهنم. مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.

 

بینش کشاورز کم درآمد

نوشته‌شده توسط M. Taheri

کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد. همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ». کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ». خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند. حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».کشاورز گفت: « خواهیم دید ». دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد. همه گفتند، « چه مرد بدبختی ». کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ». بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ». کشاورز گفت: « و خواهیم دید ». پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست. همه گفتند: « چه بدشانس ». کشاورز گفت: « خواهیم دید ». دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند. همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ». کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »

 

قدرت کلمات

نوشته‌شده توسط M. Taheri

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دوتا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه ، این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد هرچه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد ، تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

 

حساسيت خودرو به بستني وانيلي !

نوشته‌شده توسط M. Taheri

بخش پونتياك شركت خودرو سازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:
اين دومين بار است كه برايتان مي نويسم و براي اينكه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم، چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هرحال، ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي، خانواده ما عادت دارد هرشب پس از شام بعنوان دسر بستني بخورد. سالهاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا، نوع بستني انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.
لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم، ماشين روشن نمي شود، اما هربستني ديگري كه بخرم، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسر آفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم.
مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم، روشن نمي شود، اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟
مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب ، با شك و ترديد برخورد كرد، اما از روي وظيفه و تعهد، ‏يك مهندس رامامور بررسي مساله كرد.مهندس جوان شركت، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني، ‏همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد!مهندس جوان و جوياي راه حل، 3 شب پياپي ‏ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد ‏بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد! نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش ‏كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند . او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن ‏بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نكته جالبي را به او نشان داد :
بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در ‏قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتر از در قرار مي گيرند. پس مدت زمان ‏خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.
اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و دريافت پديده اي بنام قفل بخار باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن ‏، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت پونتياك و مشتري بود.
---------------------------------------------------------------------------------------
مشتريان ما به زبانهاي مختلفي سخن مي گويند. آنها از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. ‏اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم ، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي ‏خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم ‎.
آيا همه حرفهاي مشتريان ما بايد منطقي ، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتري چيزي مي گويد ‏كه به نظر مسخره و بي ربط است ، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟ ‎
يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام بظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد . مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين ‏راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات شرکت ماست. اگر در پي نوآوري هستيم ، بايد به طورجدي سازو كار "خوب گوش دادن" و "شنيدن" صداي مشتري را طراحي كنيم. شما مشتريان خود را مي ‏شناسيد؟ صدايشان به گوشتان مي رسد؟ ‎
بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

 

هدیه باز نشستگی

نوشته‌شده توسط M. Taheri

نجار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد. كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد. وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو».نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد !

 

Deep Effect of our Actions

نوشته‌شده توسط M. Taheri


يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فرستنده : رامين دلشادفر

 

سرآغاز دفتر

نوشته‌شده توسط M. Taheri

با سلام
همانند وبلاگ قبلی سعی دارم تا در این مکان نیز به اشتراک مطالب در زمینه منابع انسانی ادامه دهم. امیدوارم که هرگونه همکاری و همیاری خودتان را از این وبلاگ دریغ نفرمائید.
پیش درامد این وبلاگ نیز یک لطیفه خدمتتان عرض کنم.
شخصی برای رسیدگی به وضعیت حقوقی و افزایش سالیانه ان که طی دوسال اخیر شامل حالش نشده بود به مدیر منابع انسانی شرکت مراجعه می کند. مدیر منابع انسانی هم با خوشروئی هر چه تماتر گفت که شما در شرکت ما کاری نمی کنید که حقوق و افزایش حقوقی بخواهید. مر متعجب شد و دلیلش را جویا شد. مدیر منابع انسانی به اوگفت بنشیند و برایش شروع به صحبت کرد:
- یک سال چند روز است؟ -۳۶۵ روز و در بعضی از سالها ۳۶۶ روز
- یک روز چند ساعته؟ - 24 ساعت
-در طی یک روز چند ساعت کار می کنید؟ - از 8 صبح تا 4 بعدازظهر ، 8 ساعت
- خوب پس چه کسری از روز را کار می کنید؟ - 24/8 یا 3/1 روز
- خیلی خوب! 3/1 از 366 روز چقدر می شه؟ - 122 روز
- آیا شما پنج شنبه و جمعه هم کار می کنید؟ - نه
- چند تا پنج شنبه و جمعه داریم؟ - 52 هفته سال و 104 روز پایان هفته
- خوب اگر اینها را از 122 روز کم کنی؟ - 18 روز باقی می مونه
- خوب 5 روز هم که برای بیماری ارفاق می کنیم پس نتیجه؟ - 13 روز باقی می مونه
- آیا شما 4 روز اول سال هم کار می کنید؟ - نه
- پس 12 روز ماند. آیا شما 12 و 13 فروردین هم کار می کنید؟ - نه
- پس 10 روز ماند. آیا شما روز کارگر هم کار می کنید؟ - نه
- پس 9 روز ماند. آیا شما 14 و 15 خرداد هم کار می کنید؟ - نه
- پس 7 روز ماند. آیا شما 22 بهمن هم کار می کنید؟ - نه
- پس 6 روز ماند. آیا شما 29 اسفند هم کار می کنید؟ - نه
- پس 5 روز ماند. آیا شما 21 ماه رمضان هم کار می کنید؟ - نه
- پس 4 روز ماند. آیا شما تاسوعا و عاشورا و اربعین هم کار می کنید؟ - نه
- پس1 روز ماند. آیا شما نیمه شعبان و تولد پیغمبر و حضرت علی هم کار می کنید؟ - نه
- پس شما حداقل دو روز کاری در هر سال به شرکت بدهکارید و هنوز هم ادعای طلب دارید؟ واقعا که!!!

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت برای حل مشکلتان نزد مدیران منابع انسانی نروید چون:
HRM <> Human Resource Management
HRM = High Risk Management