HR-Story And Joke
اين وبلاگ در راستاي جمع آوري و ايجاد تمركز مطالب جالب و خواندني درحوزه منابع انساني و مديريت مهيا شده است. پيشاپيش از همه خوانندگان محترم تقاضا دارم تا مطالب جالب و خواندني خود را ارسال نمايند تا به نام خودشان در اين وبلاگ قرار داده شود.

بینش کشاورز کم درآمد

نوشته‌شده توسط M. Taheri

کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد. همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ». کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ». خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند. حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».کشاورز گفت: « خواهیم دید ». دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد. همه گفتند، « چه مرد بدبختی ». کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ». بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ». کشاورز گفت: « و خواهیم دید ». پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست. همه گفتند: « چه بدشانس ». کشاورز گفت: « خواهیم دید ». دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند. همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ». کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »

 

قدرت کلمات

نوشته‌شده توسط M. Taheri

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دوتا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است ، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست ، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه ، این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد .
اما قورباغه ی دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد هرچه بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد ، تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .